۱۴۰۰۰

مدت ها نبودم

اتفاقات عجیب و غربی افتاد.

امروز به این بهانه اومدم که روزشمار عمرم که روی گوشی هست عدد ۱۴۰۰۰ رو نشون داد.

۱۴۰۰۰ روز زندگی کردم.

دستاوردش؟!

باید تلاش کنم.

باید خیلی بیشتر تلاش کنم.

باید خیلی خیلی خیلی بیشتر تلاش کنم.

دیگه الان بهانه عقل و پول و زمان و اینها وجود نداره

خوشبختیم اینه که توی این روز اومدم شیراز و کنار مادر عزیزتر از جانم هستم.

دیدن خنده هاش و ذوق و شوقش بهم امید میده

خدایا شکرت

ز مژگان سیاه تو

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم

هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

یادم بود زمانشو

صبح داشتیم میرفتیم محل کار

وقتی فهمید که من حواسم به زمان دوره ماهانش بوده و میدونم که الان تو دوره هست یه لحظه خشکش زد

بعد تعجب کرد

بهش گفتم باید حواسم بت باشه دیگه گوگولی جونم

برگشتم نگاش کردم دیدم چشماش خیسه

جلو خودشو گرفت

یکم رفتیم جلوتر، یهو در حال رانندگی گفت باید بفلت کنم. زدم کنار، محکم بغلم کرد و بوسیدم. 

کلی ذوق کردم

چه انرژی خوبی 

چه حسرتی

چه شادی ریزی

..

من و این چرا های بسیار

چرا بعد از اون همه عکسی که ازش گرفتی و ادیت کردی و منتظری یکی از اونها رو استفاده کنه، یه عکس دیگه مربوط به سال قبلش رو استفاده میکنه؟!

اون هم توی واتساپِ خط دومش که دیگه با اون پیام نمیداد و گفت فقط یکی دو تا از دوستاش با اون خط در ارتباط هستن..

و دلیل عدم استفاده از اون خطش هم مشکلات نرم افزار واتساپ بیزنس بود. خب پس چرا با اونها هنوز اونجا در ارتباطی اگه مشکل داره؟!

عجب

حیف چشمام که دو روز لنگ ادیت بود..

نمی دونم باهاش چیکار کنم

---

آپدیت: بعد از حدود یک ماه ، یکی از عکسا رو گذاشت پروفایلش.

کلی ذوق کردم.

چرا زجر میده خب ..

تغییر عنوان و تغییر خودم

وبلاگم قدیما اسمش مسافر بود

بعد شد خانه دلم با عطر یاس

و بعد خانه دلم

و حالا

جهنم سفید

 

اسم خودمم مسافر بود و الان the departed یعنی کوچیده. 

همون مسافره با لحنی غمگین و افسرده

 

این سیر تکامل یک آدم توی ایرانه

یواش یواش از دنیای احساس و زیبایی فاصله میگیری و به دنیای افسردگی و مُردگی میرسی

به خاطر اتفاقاتی که دولت و ملت برات رقم میزنن

چه اونهایی که غریبه اند و چه اونهایی که آشنا هستند

و حتی اونهایی که اسشمون رو میگذاری دوست

و از اون بدتر اونهایی که میگی عشق

حتی کسی که دو روز پیش بهش گفتی دوستت دارم

 

روزگار..

MY Love

پنج شنبه

یکم آبان بود

رفتیم واسه پیشنهاد کاری جدیدش صحبت کنیم

زدیم به جاده

رستوران کنار رودخونه غذا رو خوردیم

حرف زدیم

یه باغ خوشگل پاییزی پیدا کردیم

یه عالمه عکس های پاییزی..

بوس و عشق و نفس و نگاه

ساعت ۱۷:۳۰ بود، توی اون باغ خوشگل ، توی ماشین بودیم

یه نگاه عجیب به من کرد

یهو گفت: کاش تو مال من بودی...

کلی قند تو دلم آب شد. ذوق کردم. مُردم براش.

غرقش شدم، مستش شدم، آب شدم، آتیش شدم..

مرسی ماه من 

برگشتیم، 

تاریک شده بود

موزیک شادمهر : با من باش

(امشب انگار خون تازه ای ، تو رگ های منه)

چشمای خیسمون

خنده

عجب شبی بود

یکم آبان شد

همون حدودای آشنایی پارسالمون که جفتمون نمیدونیم..

ولی

یک سال گذشت از آشناییمون

چه خوب بود و چه زیبا

خیلی

دوستت دارم

Moon

بعد از اینکه چهارشنبه به خاطر دلخوری ازش ناراحت شدم تا ۵شنبه صبر کردم اما خبری ازش نشد

با یه استوری توی close friends اینستاگرام که فقط خودش عضوش بود اومدم بهش فهموندم ناراحتم. اما صرفا به یه پیام تو اینستا بسنده کرد، این بود: (ای جونم، حالت خوب نیست عزیزم؟ کجایی؟)

همون شب یه جمله فرستاده واسم که مثلا آروم شم .

(به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.)

! همین؟! واقعا همین؟!

نمیدونه که از دست خودش دلخورم، نه از یکی دیگه. 

اما نباید بهش بگم..

دیگه خبری ازش نبود..

منم نتم رو خاموش کردم. ببینم نگران میشه که یه زنگ یا اس بزنه؟

جمعه که هیچی..

شنبه صبح قبل از رفتن به محل کار طبق معمول توی واتساپ پیام داده بوده که سلام، حالت خوبه؟ میخواست ببینه میام صبح با هم بریم یا نه. منم که نتم خاموش بود همچنان. گفتم شاید نگران بشه، تو فکرم بره ، زنگی اس ام اسی، اما هیچ.

ساعت ۱۰ رفتم محل کار، برای پرداخت حق ماهانه پارکینگ مجبور شدم نتم رو روشن کنم. پیام ها رسید.

خوندم اما جواب ندادم.

تا رفتم توی اتاقم و پیامشو ج دادم. که حالم خوب نبود. 

یک ساعت بعد جواب داد و احوالپرسی.

گفت کی میری؟ 

-حدود ۳

عه ، من وقت دندونپزشکی دارم ، ۲.۵ میرم. نمیتونم ببینمت!

حتی نگفت بیا با هم بریم تو راه حرف بزنیم.

با اینکه همیشه میرسوندمش و خیلی زود هم میرسیدیم، یعنی حتی اگه ۳ راه میافتادیم هم میرسیدیم، بماند که میتونست بگه زودتر بیا بریم.

میخوام بگم هیچ تلاشی نیست..

بگذریم

یک شنبه صبح

-سلام . حالت خوبه؟

خوبم

-میای امروز؟

آره دارم آماده میشم. 

-اوکی، میبینمت.

اومده.

حرف زدیم

چی شده و نشده..

دریغ از یه ذره قربون صدقه، یه ذره توجه خوب که سر حال شم..

دقیقا رسیدیم میدون دوم صادقیه. بهش گفتم تو هم که یه ذره تحویل نگرفتی حال منو خوب کنی..

جوابش. جواب؟!!!! آی سوختم از این حرف. جواب این بود:

- یکی دیگه حالتو خراب کرده من درستش کنم؟

منو میگی؟!!!!!! ترکیدم!

 به روی خودم نیاوردم 

اما گفتم بله دیگه تو هم یکی دیگه حالتو خراب کرده بود و من درستش میکردم و میکنم.. دوستا تو این موقعیتا به درد هم میخورن

یه آره گفت و صداش در نیومد.

ولی من موندم و خودم و دلم

که چه صادقانه و بدون توقع میرفتم حال دلشو خوب کنم..

اما اون چه با منت کار نکردشو میخواست بکوبه تو سرم! 

رفتیم جلوتر

گفت فکر میکردم میخوای تنها باشی ..

گفتم من تا وقتی خوبم خوبم. اما توقع دارم قبل از اینکه بترکم یکی به دادم برسه و آرومم کنه، وقتی ترکیدم که دیگه ترکیدم..

- میگه تازه فهمیدم مدلتو!

سوال اینه که کدومشو؟

عزیز من، تو نه قبل از ترکیدن به داد من رسیدی و نه بعدش..

من ترکیدم

از  ناراحتی ای که از کس دیگه ای نبود

از ناراحتی ای که از خودت بود

قبل و وسط و آخرش خودت بودی

بخاطر تو بود و بخاطر تو 

جایگاهت تو دلم خیلی ضعیف شد..

کاش میفهمیدی چقدر دوستت داشتم....

همین.

داستان

داستان اول


یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟ وی جواب داد: هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم.

اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

 

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را بترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.
دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
وی جواب داد: متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند ...

نتیجه اخلاقی: همیشه مخاطب خود را بشناسید و در ارزیابی های خودتون، فرهنگ، رسوم و حتی زبان آنها را در نظر بگیرید!

داستان دوم


کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

داستان سوم


استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است
امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟
آیا نمی توان با صداى ملایم صحبت کرد؟
چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب هایى دادند امّا پاسخ هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند
قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد. آن ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند
که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد
این فاصله بیشتر است و آن ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می افتد؟
آن ها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می کنند. چرا؟
چون قلب هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می افتد؟
آن ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله اى بین قلب هاى آن ها باقى نمانده باشد

داستان چهارم


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند...
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم...!!!

 

داستان پنجم


این داستان درمورد اولین دیدار امت فاکس (Emmet Fox)، نویسنده و فیلسوف معاصر (اهل ایرلند)، ‌از (کشور) آمریکا است، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت. وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: من حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟
مرد با تعجب گفت: اینجا سلف سرویس است، سپس به قسمت انتهایی رستوران، جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد به آنجا بروید، یک سینی بردارید هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آنرا بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید! امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم مانند سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم برگزینیم. وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، به دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته‌اید.

داستان ششم


مردی در ساحل رودخانه‌ای نشسته بود كه ناگهان متوجه شد مرد دیگری در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و كمك می‌طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، به او تنفس مصنوعی داد. جراحاتش را پانسمان كرد و پزشك را به بالینش آورد. هنوز حال غریق جا نیامده بود كه شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانه‌اند كمك می‌خواهند. دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد. اما پیش از آنكه فرصت پیدا كند صدای چهار نفر دیگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنید. بالاخره آن مرد آن قدر قربانی نجات داد كه خودش خسته شده و از پا افتاد. ولی صدای فریاد كمك از طرف روردخانه قطع نمی‌شد. كاش این مرد خیرخواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه می‌رفت و متوجه می‌شد كه دیوانه‌ای مردم را یكی‌یكی به آب می‌اندازد. در این صورت این همه انرژی صرف نمی‌كرد به جای رفع معلول به مبارزه با علت می‌پرداخت و جان افراد بیشتری را نجات می‌داد.

 

داستان هفتم


سر ادموند هیلاری (Sir Edmund Hillary) نخستین کسی بود که در 29 ماه می سال 1953 از کوه اورست به عنوان مرتفع ترین کوه دنیا بالا رفت. با این حال مادامی که انسان اقدام به خواندن کتاب او تحت عنوان«مخاطره بزرگ» نکرده باشد، متوجه نمی شود که هیلاری برای تسخیر قله اورست ناگزیر از رشد کافی برای اجرای این امر خطیر برخوردار بوده است. جریان از این قرار است که هیلاری در سال 1952 کوشید که از کوه بالا رود، ولی نتوانست. یک هفته پس از این شکست گروهی از کوهنوردان انگلیسی از او خواستند که برای اعضای گروه آنها سخنرانی کند. هیلاری یا هلهله و کف زدن هایی پر سرو صدای حضار در پشت میکروفن قرار گرفت. سپس مشت گره کرده خود را به طرف نقشه کوه گرفت وبا صدای بلندی گفت: «ای اورست، تو بار اول مرا شکست دادی، ولی این بار منم که تو را شکست خواهم داد چون تو رشد کامل خودت را کرده ای اما من هنوز در حال رشد کردن هستم».

داستان هشتم


معنای واقعی عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند. داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

داستان نهم


مردی در یك خانه‌ی كوچك، با باغچه‌ای بزرگ و بسیار زیبا زندگی می كرد. او چند سال پیش در اثر یك تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همه‌ی اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر می برد. گیاهان را آب می داد، به چمن‌ها می رسید و رزها را هرس می كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظره‌ای دل‌انگیز داشت و سرشار از رنگ‌های شاد بود. ؟روزی، شخصی كه ماجرای باغبان كور را شنیده بود، به دیدار او آمد. از باغبان پرسید: «خواهش می كنم، به من بگویید چرا این كار را می كنید
آن گونه كه شنیده‌ام، شما اصلاً قادر به دیدن نیستید.»
«بله، من كاملاً نابینا هستم!»
«پس چرا این همه برای باغچه‌ی خود زحمت می كشید؟ شما كه قادر به تشخیص رنگ‌ها نیستید، پس چه بهره‌ای از این همه گل‌های رنگارنگ می برید؟»
باغبان كور به پرچین باغچه تكیه داد و لبخندزنان به مرد غریبه گفت:
«خب، من دلایل خوبی برای این كار خود دارم. من همواره از باغبانی خوشم می آمد. به نظرم میرسد كه دست كشیدن از این كار به سبب نابینایی، دلیل قانع‌كننده‌ای نیست. البته نمیتوانم ببینم كه چه گیاهانی در باغچه‌ام می رویند؛ ولی هنوز می توانم آنها را لمس و احساس كنم. من نمی توانم رنگ‌ها را از هم تشخیص دهم، ولی می توانم عطر گل‌هایی را كه می كارم، ببویم و دلیل دیگر من، شما هستید.»
«چرا من؟ شما كه اصلاً مرا نمی شناسید!»
«البته من شما را نمی شناسم، ولی گاهی اوقات، شخصی چون شما از اینجا رد می شود و كنار باغچه‌ی من می ایستد. اگر این تكه زمین، باغچه‌ای بدون گیاه و خشك بود، دیدن منظره‌ی آن برای شما خوشایند نبود. به نظر من نباید از انجام كاری به این سبب چشم‌پوشی كنیم كه در نگاه نخست، سود چندانی برای خود ما ندارد؛ در صورتی كه ممكن است كمك ناچیزی به دیگران بكند.» مرد به فكر فرو رفت و گفت: «من از این زاویه به موضوع نگاه نكرده بودم.» باغبان پیر لبخندزنان به سخن خود ادامه داد:
«به علاوه مردم از اینجا رد می شوند و با دیدن باغچه‌ی من، احساس شادی می كنند؛ می ایستند و كمی با من سخن می گویند. درست مانند شما؛ این كار برای یك انسان نابینا ارزش زیادی دارد

 

داستان دهم


پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و…
مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم. روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورَد. بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می رسند.

منم مردم مثل بقیه..

امروز روزیه که تصمیم گرفتم بذارم هر کاری دلش میخواد بکنه. من هر کاری که اون دلش میخواد نکنم واسش.

از اون گذشته دیگه نه عشقی هست نه دلی. یه زندگی روتین بخور و بخواب.

 بی روح ، سرد ، بی انگیزه. 

تهشم هر چی میشه بشه.

 

نه هر که...

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری دان

 

حافظ

هوش دار

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارم

جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند

ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته کردگار چیست

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست . . .

 

پیوند عمر بسته به موییست، هوش دار هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
ما دل به عشوه ی که دهیم؟ اختیار چیست؟

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نهادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل

آن گاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا آه از دلت آه

الصبر مر و العمر فان

یا لیت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی

خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی

جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگر

من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر

شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی

تو برو بهر علاج دل بیمار دگر

گو مکن غمزه‌ی او سعی به دلداری ما

زانکه دادیم دل خویش به دلدار دگر

بسکه آزرده مرا خوشترم از راحت اوست

گر سد آزار ببینم ز دل آزار دگر

وحشی از دست جفا رست دلت واقف باش

که نیفتد سرو کارت به جفا کار دگر

گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی

هر که گردد پاک طينت محرم دلها شود                       هر که در خون صاف گردد قابل مينا شود

از دهان گل شنيدم بر سر بازار گفت                          هر که با ناکس نشيند عاقبت رسوا شود

گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی                       صبر کن گوهر شناس قابلي پيدا شود

اين زبان را چون کليدي دان در گنج سخن                   پسته بي مغز چون لب واکند رسوا شود

تخم در هر شوره زاري کاشتن بي حاصلي است            صبر کن تا يک زمين قابلي پيدا شود

آسياب رزق ما در گردش است اي مدعي                    با دو صد خون جگر يک لقمه نان پيدا شود

وسیع باش

 وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

نفس های انسانی قدم هایی است که انسان به سوی مرگ بر می دارد...

 

الان میفهمم چی گفته بود..

http://atre-yaas87.blogfa.com/post-85.aspx

مراقب

امام علی(ع) فرمودند:

سزاوار است که آدمی نگهبان نفس،مراقب دل و نگهدار زبان خویش باشد.

ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته‌اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

 

به امید خدا


هو الغفور الرحیم


و باز هم تولد

و خاطره 20 سالگی 

و سخت به خود آمدن

که گذشت عمر گران و جوانی چون باد از پی اش...

کنج ذهنم همیشه این شعر می چرخد این لحظات

لحظه ها لحظه های بی برگشت *** وای از این لحظه ها که پر پر گشت


اما بازم امیدم رو از دست نمیدم

چون دوستم و یار همیشگیم خودش گفته که ( الیس الله بکاف عبده )؟

پس به امید اون بازم شروع میکنم. شروعی دوباره

و این بار مطمئنم که موفق میشم

درس - مدرک - سواد - کار و کاسبی خودم - زندگی - و از همه مهمتر رابطم با خدا

باشد که لایق دیدار شویم


چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت ....


----------

پ. ن. برای خودم!

هر کجا باشی آسمانش همین رنگ است ..