گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
هر که گردد پاک طينت محرم دلها شود هر که در خون صاف گردد قابل مينا شود
از دهان گل شنيدم بر سر بازار گفت هر که با ناکس نشيند عاقبت رسوا شود
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن گوهر شناس قابلي پيدا شود
اين زبان را چون کليدي دان در گنج سخن پسته بي مغز چون لب واکند رسوا شود
تخم در هر شوره زاري کاشتن بي حاصلي است صبر کن تا يک زمين قابلي پيدا شود
آسياب رزق ما در گردش است اي مدعي با دو صد خون جگر يک لقمه نان پيدا شود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ ساعت 12:54 توسط The Departed
|