يا ارحم الراحمين
چه روز بدی بود ۲۹ شهریور
از صبح قفل بودم. به قول معروف هنگ بودم. هیچ کاری نکردم با ابن که خیلی هم کار داشتم . انگار قفلم کردن و نشوندنم رو یه صندلی. چند تا کار فوری هم داشتم گفتم میگذارم آخر وقت..
ولی ساعت حدودای ۵ شد که از خونه زنگ زدن و با یه حالت نگران گفتن پدرم زنگ زده که وسایل جمع کنید بریم شیراز. انگار اتفاق بدی بود. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدن که زود بیا خونه...
عموم فوت شده بود. منم اینجا همه کارای فوریم رو جمع و جور کردم و گذاشتم رو میز ( که همکارم خیر سرش یه کم کمک بده و اینها رو انجام بده - ۴ تا پرینت و یه کم اصلاح نامه ها هم بیشتر لازم نبود ! )
سریع رفتم خونه و همه وسایلها رو جمع کرده بودن و منتظر من بودن. یه ۵ دقیقه معطل شدیم که نماز مغرب و عشا رو بخونیم و راه بیافتیم. نماز رو که خوندیم. من یکی دو تا از از وسایل ضروری خودم رو همرام آوردم که بگذارم تو ماشین دیدم قفل صندوق عقب شکسته. نمونش رو قبلاْ دیده بودم. کارا دزد بود. قفل رو شکونده بود. ولی فکر کردیم نتونسته بازش کنه و فقط خراب شده..
خلاصه یه صدقه دیگه هم دادیم و راه افتادیم. نزدیکای قم بود که نگه داشتم واسه استراحت و ... من از صندلی عقب داخل صندوق عقب رو نگاه کردم ، بله. دزد همه چيز رو برده بود. خالي كرده بود صندوق عقب ماشين رو. در عرض ۵ دقيقه!
كوله من كه توش لپ تاپ و تمام لوازم كامپيوتريم و شخصيم كه تو خواب و بيداري و مسافرت و هر جايي همرام بود، لپ تاپ خواهرم ، تمام لباس ها ، كيف و وسايل بقيه خانواده خلاصه همه چي رو برده بودن. معلوم بود توي كمين بودن.. ديگه گذشت..
رسيديم شيراز. همه خونه عموي مرحومم بودن. تا ما رسيديم گريه ها دو برابر شد... گذشت. چند ساعتي همينطور نشستيم و هر لحظه افراد فاميل اضافه ميومدن. يواش يواش غريبه ها هم اومدن و اون شب رو به هر زحمتي بود گذرونديم.
فردا روز تشييع جنازه و ختم بود. ديگه از تشييع هم چيزي نگم كه واويلا بود. حالا تو اين گير و دار ساعت رسمي كشور هم عوض شده بود و مردم خيلي ها از ساعت هاي اعلام شده زودتر اومده بودن. ساعت ۹:۳۰ تشييع تموم شد و تا رسيديم مسجد براي ختم ديدم كه توي مسجد حدود ۵۰۰ نفر اومدن و نشتستن.. دست به كار پذيرايي و گردوندن مراسم شديم و با اينكه ۲۰ نفر آدم پاي كار بودن ( اونم فقط قسمت مردونه رو كه من ديدم ) ولي بازم نميشد مراسم رو درست گردوند! خيلي شلوغ بود، از همه جا اومده بودن، از همه شهر و روستاهاي اطراف، مسئولين ادارات، حتي با اينكه مراسم رژه دفاع مقدس بود خيلي از نظامي ها و مسئولين هم سريع بعد از مراسم رژه خودشون رو رسوندن براي تسليت.
آخر مراسم ختم كه آمار رو دادن حدود ۳۰۰۰ نفر اومده بودن . من ديگه كمرم صاف نميشد از درد.
بعد سريع وسايل رو جمع كرديم كه بريم خونه عموم همه رو راهي كرديم رفتنو من همه چيز رو جمع و جور كردم و مسجد رو تحويل داديم سوار ماشين شدم و یه کوچه رو رفتم تا رسیدم به خیابون ساحلیَ کنار گرفتم تا با احتیاط دور بزنم، تو آيينه نگاه كردم كسي نبود، پيچيدم كه دور بزنم ، نصف خيابون رو رفتم و دي داشتم مي رفتم تو اون لاين كه يه موتورسيكلت از سمت خودم (راننده) صاف اومد تو ماشين! اون از بقل خورد ولي شيشه جلو ، و بدنه ماشين سمت خودم داغون شد.
پياده شدم و ديدم خدا رو شكر طرف چيز خاصيش نشده. فقط زير ابروش شكافته بود. ولي موتور اونم درب و داغون شده بود.
با اورژانس و پليس تماس گرفتم و اومدن (بگذريم از اينكه به جاي پليس راهنمايي چند بار پليس انتظامي به طور اتفاقي اومدن و فقط گيراي الكي دادن و رفتن). رضايت موتوري رو گرفتمو با اينكه بيمه بودم خرج موتورش رو هم از جيب دادم و راهيش كردم رفت. جالب اينجاست كه موتور سوار گواهينامه نداشت، اهل شيراز هم نبود و حتي درست موتور سواري هم بلد نبود! و جالب ترش اينكه ۵ دقيق بود كه موتور خريده بود!! حتي سند هم تو دستش بود. نمي دونم واقعا چرا تو اين مملكت اينجوريه. با اينكه در اصل اون مقصر بود و نتونسته بود كنترل كنه ولي از لحاظ قانوني چون من در حال دور زدن بودم من مقصر شناخته شدم.
ماشين رو بردم خونه و با دائيم رفتم خونه عموم. همه مهمونايي كه بعد از ختم اونجا بودن رفته بودن. داداشم رفت دنبال كاراي ماشين. متاسفانه روز جمعه هم بود و همه جا همه تعطيل بود، شنبه هم كه شهادت امام جعفر صادق (ع) بود و بازم تعطيل. خوشبختانه چند تا آشنا پيدا شد و تلفني آورديمشون سر كار شيشه رو درست كرديم و تاييد بيمه رو هم گرفتيم و برگشتيم.
ماجرا تموم شد ولي هر كس مي رسيد مي گفت يه گاو قربوني كن!! اين ماشيني كه ما ديديم و تصادفي كه تو تعريف كردي ، فقط خدا بهتون رحم كرده...
ما هميشه هم صدقه ميديم و اونم زياد اما چرا اين مشكلات پيش مياد؟! الله اعلم..
ميگن چشم مي خوريد.. چرا ؟!! نمي دونم..
اين نيز بگذرد..
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين